تحفه نطنز
تقبل الله...

من فکر  می کنم که آرزوی همه ماهاست که یه روزی خانه کعبه رو از نزدیک زیارت کنیم. که این آرزو نصیب برادر و زن بردار من هم شد به امید این که یه روزی قسمت همه  ما بشه؟

هر چند که این روزها اکثر زیارت ها برای بسیاری از افراد سیاحت است تا زیارت ...

تنها خاطره ای که باقی موند :

من و پسر دایی ام که رفته بودیم برای استقبال زوار چون قد مون بلند تر بود رفته بودیم جلو که هر وقت اومدند راهنمایی شون کنیم یه چند دقیقه صبر کردیم خبری نشد که یکدفعه دیدم دایی ام داره داد می زنه مجتبی ، غلام کجایی اید بابا بیایید اندازه یه پنج ریالی نمی ارزید؟  (ای بابا بی خیال دایی با این قد و هیکل و سن و سال تازه اندازه یه پنج ریالی نمی ارزیم؟)

آخه زوار را دایی ام پیدا کرده بود.

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٧ - مجتبی
مبارکه مبارک

 

عرضم به حضور گرامی شما که  روز یکشنبه ما با یکی از بچه های دافر شیفت صبح هماهنگ کردیم پنجشنبه رو با هم جا به جا کنیم(من صبح برم اون بعدازظهر) گفت: باشه مشکل نداره. روز سه شنبه موقع رفتن اومد گفت: گیل بلدی، گفتم: چطور گفت: منو بردن گیل. اگر بلدی جا به جا کنیم گفتم نه بلد نیستم.

فردا(چهارشنبه) وقتی اومد سرکار به هر کی که می تونستم رو انداختم که جا به جا کنم. اما به هر کی گفتم، یه بهانه ای آورد(می دونستم که هر کی بتونه با من جا به جا می کنه )بعد به یکی از رینگی هاشون که  نطنز می شینه گفتم: اضافه کاری می آیی گفت باید برم سر خاک گفتم: سه ساعت اخر شیفت می خوام بیایی

گفت حالا تا فردا .

فردا موقع رفتن گفت امروز آب داشتیم اگر بابام اب داده باشه که حتما می یام وگرنه شرمنده(انصافا بچه با معرفتی ایه.)گفتم پس رفتی خونه یه زنگ بزن نگهبانی و خبرش بهم بده گفت باشه . که زنگ زده بود نمی تونم بیام.

حالا این همه اصرار برای جا به جایی چیه؟

.

.

.

.

.

.

.

اخه باید برای عروسی پسرهمسایه مون که دوران راهنمایی رو همکلاس بودم به روستای طرق رود که حدودا 30 کیلومتر شهر مونه می رفتم .

 روز پنجشنبه صبح هم ساعت 8 صبح رفتم تعمیرگاه موتور و موتورم رو یه سرویس حسابی کردم ولی نشد که بریم.

حدود ساعت1.30صبح جمعه بود که عروس و داماد رو اوردند انصافا هم سرو صدای خاصی نداشتند و با اشعاری داماد چرا می خندی فردا تو صف قندی،

داماد چرا می خندی فردا تو صف سنگی و……(اخه رو تریلی سنگ کش کار می کنه)عروس و داماد را بدرقه کردند.

 ازهمین جا هم براش آرزوی خوشبختی می کنم. 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - مجتبی
کارگر،،معلم

1-عرضم به حضورتون که ما گفتیم که روز کارگر حتما تعطیل و کار نیست و از اول هفته داشتیم صابون به شکم مامون می مالیدیم که یه روز صبح کاریمونم درست می خوابیم و بازی حساس لیورپول و چلسی رو هم می بینیم.وقتی روز چهارشنبه اعلام کردند که فردا اضافه کاره همه یه جوری تو ذوقشون خورد.روز کارگرهم به خاطر ضد حالی که زده بودند، هیچکس به هیچکی تبریک نگفت، تا اینکه دو ساعت آخر شیفت بود که یکی از بچه ها یه جعبه شیرینی دستشه، گفت:روز امله مبارک باد.(عجب بابا یکی تبریک گفت اونم چی گفت)منم از اون موقع به هر کی که رسیدم گفتم:روز امله مبارک باد.(به هر کی گفتم فقط خندید)ولی انصافا پارسال خیلی بهتر بود، یادمه که شب کار بودیم موقع رفتن ما رو با بچه های شیفت بعد نگه داشتند،میز وصندلی چیده بودند و بلندگویی برپا کرده بودند . عده  ای اول برنامه سخنرانی کردند و در ادامه، قرعه کشی کردند که به افراد برنده ربع سکه دادند و  همچنین به کارگران برتر سکه تمام بهار دادند.در اخر هم پذیرایی کردند.2-بدلیل اینکه این روزها بار دولاتاب عقب می افته،هر هفته شیفت صبح جمعه هام باید اضافه کاری بیاد،تا دقیقه 90 هم صحبتش بود که باید بیاییم،موقع رفتن به یکی از بچه ها گفتم، فردا باید بیاییم گفت:نه گفتم:چرا؟ گفت:  فردا صبح تا بعدازظهر برق نیست.(گفتم شوخی می کنه)رفتم به سرشیفتمون گفتم گفت کارنیست خیلی حال داد خدایی (آخه خدایی خیلی زور داره جمعه ساعت 5صبح از خواب بلند شی ).3-در اخر هم لازم می دونم که هفته معلم رو به تمامی معملم های زحمت کش تبریک بگم، که واقعا مسئولیت سنگینی با دستمزد کمی دارند. 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - مجتبی
سالی که گذشت...

 سال تقریبا یکسانی بود فقط می تونم بگم از لحاظ کاری تجربه ام خیلی زیاد شد. در سالی که گذشت من از هر مقطع از تحصلیم یکی از همکاسی هامو دیدم.همکلاسی مقطع ابتدایی رو(ابتدایی، دختر و پسر سر یه کلاس بودیم) که یه چند هفته ای هم همکار بودیم  اصلا از قیافه اش هم نشناخته ام . تا اینکه موقع خروج از کارخانه و زدن کارتش و دیدن اسمش اونو شناختم و جالبتر این که اونم منو نشناخته بود( شخص مورد نظر خانم بود )، تا اینکه سوار سرویس شدیم ازش پرسیدم ابتدایی مدرسه ولی عصر بودی؟ گفت : آره. گفتم: منو شناختی؟ گفت: نهگفتم: منم مجتبی... که شروع کرد به حال احوال پرسی.همکلاسی دوره راهنمایی که اومده بود سر کار اصلا باورم نمی شد؟چون شاگرد سوم کلاس بود.همکلاسی دوره دبیرستان که وقتی رفتم سر کار دیدمش خیلی خوشحال شدم حداقلش این بود که احساس تنهایی نمی کردم.بهترین اتفاق کارخونه مونم به نظر من عوض شدن مدیریت آن بود، چون خداوکیلی مدیریت قبلی واقعا اعصاب همه رو خورد کرده بود.ولی خدا روشکر مدیریت جدید تا الان که راضی کننده بوده و امیدوارم که بمونه.از به یاد ماندنی ترین روز هم روزی بود که به دلیل ترک کردن زیادی از کارگرها دستگاه رینگ و به من تحویل دادند و هیچ کس باور نمی کرد بتونم اونو بچرخونم( لازم می دونم از همینجا از اپراتور رینگ1 خانم... به دلیل کمک هایی که به من کرد تشکر کنم)از سخت ترین روز هم می تونم بگم روزهایی که رینگ ها بد کار کنند هر روزش سخت می گذرد.ولی هفته ی شب کاری رو که به دلیل در رفتن مچ دستم پیچیدگیهای دستگاه رو با درد خاصی می گرفتم رو هیچ وقت فراموش نخواهم کرد.بهترین اتفاق شهرمونم در سالی که گذشت، پیروزی در انتخابات مجلس  بود.  در آخر هم می توسم که:

توی این دوره زمونه هر کسی بخواد هر کاری رو انجام بده اول نگاه می کنه اون کار نفعی براش داره یا نه بعد انجام می ده .کاری که من در کارخانه کم ندیدم.

هر چند که می دونم که همتون اینو می دونستید فقط جهت یادآوری نوشتم.

  

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٧ - مجتبی
یک اتفاق نادر در کارخانه الوان زر ریس

۱-پریروز بود که وقتی سوار سرویس شدیم ، یکی از دخترها بدلیل دیر اومدن سرویس شاکی شد(البته کارش اینه که همیشه غرغر کنه)، که این عملش باعث شد راننده سرویس طوری باهاش دهن به دهن بشه که خدایی فقط مونده بود، فرمون ماشین رو ول کنه بیاد عقب ماشین و درگیری فیزیکی پیدا کنند، که با میانجگری بزرگترها ختم به خیر شد.

ولی من تا حالا راننده سرویسمون رو  اینطوری ندیده بودم. خدایی، خدا رحم کرد که سکته نکرد

 .۲-آقا بخدا خودم دیدم که لای یک دستمال پیچیدن و بردن؟ بردن،چی رو؟  کجا بردن؟کی؟بله، این صحبت هایی بود که وقتی از دستگاه رینگ بیرون اومدم کارگرها با هم می کردن.آقا یکی به ما هم بگه چی شده؟هیچی بابا؟ دست خانم... رفته لای دستگاه دولاتاب و یک بند انگشتش رو قطع کرده؟نه بابا؟ شوخی می کنی؟ولی نه واقعیت داشت و هر کس که این خبر رو شنید حال و هواش به کلی گرفته شد مخصوصا سرشیفت که واقعا نمی شد نگاش کنی و باهاش حرف بزنی، انقدر که تو هم رفته بود.

ولی امروز که اومده بود کارخانه برای یه سری کار اداری خدا رو شکر روحیه خیلی خوبی داشت و می گفت که نصف بند انگشتش قطع شده. ولی به هر حال قطع شده.

 در اخر، رسیدن سال نو رو تبریک عرض می کنم و امیدوار که سالی پربرکت، همراه با سلامتی داشته باشید. 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٦ - مجتبی
خاطراتی از فوتبال

 امروز بعداظهر از اخبار ساعت هفت شب شنیدم که علی دایی سر مربی تیم ملی ایران شد که ناخود آگاه با دیدن تصاویر ورزشی علی دایی یاد خاطراتی با مرحوم پدرم افتادم.پدر من به شخصه به فوتبال علاقه خاصی نداشت ولی در دوران معلمی والیبال بازی می کرد.

  1. بازی رفت ایران و استرالیا بود، که علی دایی با خداداد عزیری شروع کننده بازی بودند که پدرم از راه رسید و از انجایی که علاقه ای به فوتبال نداشت، و فقط گاهی وقت ها نتایج تیم ملی رو دنبال می کرد، برگشت و گفت: این بچه، کیه؟ وسط زمین چه کار می کنه؟ گفتیم: این خداداد عزیزی بازیکن تیم ملی، جا خورد و گفت:چقدر ریزه.
  2. یادمه که بازی های مقدماتی جام جهانی 2002 بود و ما هم در حال ساخت سرویس دستشویی  مسجد کوی مزرعه خطیر بودیم و از انجایی که باید تا قبل از ماه مبارک رمضان کار رو تمام می کردیم ، و از آنجایی که روزهای تعطیل،تعداد نفرات مون بیشتر بود،  ناهار رو با برو بچه های محل با هم خوردیم تا زودتر کارمون از سر بگیریم. ایران هم با عربستان بازی داشت. همه بچه هام فوتبالی هر کسی می خواست یکجوری بعد از ناهار از زیر کار در بره.که از زیر دست بابای من در رفتن  به این راحتی نبود ، بابای ما هم که علاقه خاصی نداشت، دیدد نه بچه ها  فکر و ذهنشون تو فوتباله، رفت رادیو مسجد رو روشن کرد و گذاشت پشت بلندگوی مسجد، من که خوشم اومد،  باز به از هیچی بود، یادم نمی ره وقتی علی دایی گل اول زد چه خوشحالی می کردیم.
  3. بازی پرسپولیس و استقلال بود، بازی ای  که با گل دوم علی کریمی 2-2  مساوی شد و اخر بازی حمید استیلی و محمد نوازی حسابی از خجالت هم دراومدند، یادمه که اخبار ورزشی ساعت 21 پدرم نشسته بود و صحنه های دعوای این بازی رو می دید و می گفت: ببین سر یک توپ چه کار دارند می کنند.این فوتبال هم نون و آب نداره  برای مردم.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٦ - مجتبی
از ریش گذاشتن تا زدن

یکی از بچه های قسمت دافر، به خاطر ایام محرم دو هفته ریش هاشو نزده بود. قشنگ بلند شده بود تا اینکه دیروز شنبه با صورتی صاف کرده سوار سرویس شد تا از پله ها اومد بالا یکی از دختر ها که  در قسمت رینگ کار می کونه، گفت : مبارک باشه.سرویس منفجر شد.

فکر کنم بنده خدا یه چند کیلویی لاغر(از خجالت ) کرد.

من که به نوبه خودم خجالت کشیدم. یکی دیگه از بچه ها گفت: تقصیر این دخترها نیست، دوره زمونه عوض شده.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٦ - مجتبی
خاطرات شرکت الوان زر ریس(شهرستان اتم)

وقتی به یکی می گن یه خاطره تعریف کن، فکر می کنه که باید اون خاطره حتما خنده دار باشه ، ولی به نظر من یک خاطره ،رویدادی است که  تو ذهن ما باقی مونده و نباید حتما خنده دار باشه.

 

شرکت الوان زر ریس نخ فرش تولید می کنه، منم تو اونجا دافری می کنم. یعنی ماسوره های پر شده دستگاه رینگ رو در می آریم و ماسوره خالی جایگزین می کنیم و بعد از روشن شدن دستگاه پیوند های پاره شده رو سرنخ می دیم.

بعد این ماسوره های پر شده به قسمت دولاکنی میرود و اونجا هر دو عدد ماسوره به یک بوبین تبدیل می شود و بعد به قسمت دولاتاب می ره تا تاب بخوره و بعد از داف شدن از اونجا به انبار انتقال داده می شود.

خاطره من بر می گردد به مهر گذشته در ماه رمضان، شیفت شب.

 ما دافرها کلا، با هم شوخی می کردیم که فلان دختر، گزینه مناسبی برای ازدواج است.

بعد من که با فنی شیفت خودمون سر همین مسئله شوخی داشتم، یه همچین حرفی زد و گفت برات برم جلو.

منم به شوخی گفتم هر کی نیاد. بعد داشتیم می رفتیم قسمت دولاتاب که وسط راه بر گشت و منم برگشتم با حرفام تحریکش کردم و گفتم دیدی جیگرش و نداری و ...

بعد من به رام ادامه دادم رفتم به همون گزینه مورد نظر گفتم فلان کس کارد داره و رفته بود پیش فنی شیفت و اونم گفته بود نه.

بعد فردا شب فنی شیفت که منو دید گفت: یک آشی برات بپزم ، منم گفتم: هر کی نپزه(به شوخی).

 بعد از خوردن سحری و در حالی که من در حال جمع دوک های داف شده دولاتاب بودم، با بقیه دافرها منو تو اونجا گیر انداخت و در حالی که داشت با مبایلش ور می رفت بهش گفت(گزینه مورد نظر): نظرت در مورد این چیه(یعنی من).

اونم گفت: بچه خیلی خوبیه.

بعد برگشت به من گفت: نظرت تو چیه.

من که ماتم برده بود، گفتم در مورد چی،

بعد گفت: می دونم که مثبته، پس  مژدگانی  ما یادت نره. برگشتم و گفتم شرمنده هیچی همراه نیست و گزینه مورد نظرم که هنوز به خاطر کارتی شدن تلفن ها دو زاریش نیفتاده بود داشت منو مسخره می کرد که شخص فنی از پشت مبلغی رو به من داد. منم مبلغ  گرفتم ودادم به دافرها و شخص فنی که گزینه مورد نظر برگشت به فنی مون گفت منظورتون چی،

گفت مبارکه دیگه.که یکدفعه همچین با کف دست زد تو سینه شخص فنی با گریه گفت:تو بیجا می کنی همچین حرفی رو می زنی. دوید رفت تو رختکن.

فنی مونم که ادم خونسردی بود گفت : فلانی، کله ات رو می کنه. (اون مبلغی رو که داده بودم باعث سوء تفاهم برای اون گزینه شده بود که برای رفع اون مجبور شده بود( شخص فنی )بهش بگه که من واقعا خاطر خاشم و بکلی آبروی منو جلوی بقیه برده بود.و دیگه رابطه همکاری ما مثل قبل نشد که نشد و درسی شد برای من که دیگه یک همچین شوخی هایی نکنم و باور کنید سر همین مسئله 2-3 روز درست نخوابیدم چون توی کارخونه بدجور بین کارگرها صدا کرده بود).

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٦ - مجتبی
احيای مجدد

بالاخره پس از مدتهای مدید تونستیم از این وبلاگ مجددا استفاده کنیم.

البته این مجتبی است که داره براتون می نویسه.یعنی برادر مرتضی.

مرتضی به دلیل وجود مشکلی که سال گذشته در همین ماهها براش به وجود اومد نتونست دیگه توی این بلاگ بنویسه و مجبور به تغییر دفترچه ی یادداشت هاش شد.

به همین دلیل این فرصت به من داده شد تا توی یه وبلاگ بتونم خاطرات و یادداشت هام رو بنویسم و امیدوارم در این راه از کمک خودتون دریغ نکنید.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٦ - مجتبی